مجري: پسرعمه ميخواي اين شکلاتو بهت بدم؟.gif)
.gif)
پسرعمه: اي بابا آقاي مجري شما که ميدوني من حالم از اين
غذاهاي مضر بهم ميخوره،
ولي به اين التماسي هم که تو چشماي شماس نميتونم "
نه" بگم،چشم
شکلاتو قبول ميکنم.gif)
مجري: نميدمش بهت،اين شکلات
فقط مال وقتيه که درساتو خونده باشي.gif)
پسرعمه: منم رفته بودم کتابخونه
که درسامو بخونم ديگه!.gif)
.gif)
مجري: کتابخونه بودي يا استخر؟.gif)
پسرعمه: کتابخونه.gif)
.gif)
مجري: پس چرا مايو پاته؟.gif)
پسرعمه: آخه ميخواستم غرق درس خوندن شم!.gif)
مجري: ميدوني وقتي دروغ ميگي دماغت دراز ميشه؟.gif)
.gif)
پسرعمه: فداي سرت،خواستم برم دانشگاه عملش ميکنم!.gif)
مجري: يني پينوکيو آخرش آدم شد تو نشدي!.gif)
پسرعمه: اون يه فرشته مهربون پيشش بود انگيزه داشت
،من بدبخت دارم
با گاو و گوسفند زندگي ميکنم،هميني که
هستم هم از سرتون زياده!