♂♬ஐ♂I LOVE SIBIL❤ஐ❤♬
*مـــن خـــاصــم عادي بودنت رو ب نمایش نذار*
پسرعمه..

مجري: پسرعمه ميخواي اين شکلاتو بهت بدم؟

 

پسرعمه: اي بابا آقاي مجري شما که ميدوني من حالم از اين

 

غذاهاي مضر بهم ميخوره،

 

ولي به اين التماسي هم که تو چشماي شماس نميتونم "

 

نه" بگم،چشم 

 

شکلاتو قبول ميکنم

 

مجري: نميدمش بهت،اين شکلات

 

فقط مال وقتيه که درساتو خونده باشي


پسرعمه: منم رفته بودم کتابخونه

 

که درسامو بخونم ديگه!

مجري: کتابخونه بودي يا استخر؟


پسرعمه: کتابخونه


مجري: پس چرا مايو پاته؟

 

پسرعمه: آخه ميخواستم غرق درس خوندن شم!

 


مجري: ميدوني وقتي دروغ ميگي دماغت دراز ميشه؟

 


پسرعمه: فداي سرت،خواستم برم دانشگاه عملش ميکنم!

 


مجري: يني پينوکيو آخرش آدم شد تو نشدي!

 


پسرعمه: اون يه فرشته مهربون پيشش بود انگيزه داشت

 

،من بدبخت دارم

 

 با گاو و گوسفند زندگي ميکنم،هميني که

 

هستم هم از سرتون زياده!


[ ] - [چهارشنبه 08 مرداد 1393] - [finegirls]
Copy right © TemplateWorld
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران